تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر میشود...

ناگهان چه زود دیر میشود...

تقدیم به قیصر عزیزم

در سوگ قیصر...

"آیا می توانی؟؟؟" 

من سال‌های سال مُردم

تا اینكه یك دم زندگی كردم

تو می‌توانی

یك ذره

یك مثقال

مثل من بمیری؟

 

 

اتفاق

افتاد

آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد-

می افتد

افتاد
آنسان که مرگ

- آن اتفاق سرد- می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
افتاد

 

           و.................. "قیصر رفت..."

 

 

 

 

 

"در این زمانه"

 

در این زمانه هیچ‌كس خودش نیست

كسی برای یك نفس خودش نیست

همین دمی كه رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا كه عین عشق پاك است

گره كه خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر كه در خود ماست

كسی كه بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی كه گرد خویش می‌تند تار،

اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست

مگس، به هركجا، به‌جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم

اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست

تو دست‌كم كمی شبیه خود باش

در این جهان كه هیچ‌كس خودش نیست

تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست

تمام شد، همین و بس: خودش نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:42  توسط سارا  | 

هنگام رسیدن

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟


دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن


ای كالِ دور از دسترس! ای شعر تازه!
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:20  توسط سارا  | 

حسرت پرواز

دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم

با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم

پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی

سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم

هر سوی سرگردان و حیران در هوایت

نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم

بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت

باری، به روزی روزگاری از عبورم

از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد

همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم

خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم

فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم

در حسرت پرواز با مرغابیانم

چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم

آخر دلم با سربلندی می‌گذارد

سنگ تمام عشق را بر خاك گورم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:20  توسط سارا  | 

از این

نه از مهر ور نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم

دلم خون است ، می دانی برادر
دلم خون است ، از این می نویسم


بگذار بگویمت

این دل به کدام واژه گویم چون شد
کز پرده برون و پرده دیگر گون شد

بگذار بگویمت که از ناگفتن
این قافیه در دل رباعی خون شد


ای عشق

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی
بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است دلم چشم به راهت دارد
ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 16:20  توسط سارا  | 

آرزو

امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در"تو"

خلاصه کردم:

ای کاش می شد

یکبار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی

تکرار...

 

 

 

"حرفی از نام تو"

 

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

سوختم، خاکسترم آتش گرفت

چشم واکردم، سکوتم آب شد

چشم بستم، بسترم آتش گرفت

در زدم، کس این قفس را وانکرد

پر زدم، بال و پرم آتش گرفت

از سرم خواب زمستانی پرید

آب در چشم ترم آتش گرفت

حرفی از نام تو آمد بر زبان

دستهایم، دفترم آتش گرفت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:52  توسط سارا  | 

کودکیها

کودکیهایم اتاقی ساده بود

قصه ای دور اجاقی تازه بود

شب که می شد نقش ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه خوابم می پرید

خوابهایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و تاقی ساده بود

قهر می کردم به شوق آشتی

عشق هایم اشتیاقی ساده بود

شاد بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

 

 

 

"نامی برای تو"

 

صدایی به رنگ صدای تو نیست

بی عشق نامی برای تو نیست

شب و روز تصویر موعود من

در آیینه جز چشمهای تو نیست

تن جاده از رفتنت جان گرفت

رگ راه جز ردپای تو نیست

مزار تو بی مرز و بی انتهاست

تو پاکی و این خاک جای تو نیست

به تشییع زخم تو آمد بهار

که جز سبز، رخت عزای تو نیست

کسی کز پی اهل مرهم رود

اگر شیعه ی زخم های تو نیست

به آن زخم های مقدس قسم

که جز زخم، مرهم برای تو نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:51  توسط سارا  | 

دردواره ها

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:50  توسط سارا  | 

شعر ناگفته

!نه

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

...یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

...ناگفته می گذارم

...تا روزگار بو نبرد

گفتم که

!کاری به کار عشق ندارم

 

 

 

 

 

"بگذار عاشقانه بگویم"

 

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

حرفی است عامیانه که می گویند:

"تقدیر هر کسی را

از پیش، روی لوح جبینش نوشته اند."

بگذار عامیانه بیندیشم!

پیشانی تو شاهد این راز است.

بر روی آن خطوط موازی

زخم تو نکته ای است که باید خواند

 در امتداد پرواز

زخم تو مثل نقطه ی آغاز است.

بگذار عاشقانه بگویم!

بر صفحه ی جبین تو

آن نقطه، آن خطوط موازی است.

که سرنوشت قوم مرا شکل می دهد.

پیشانی تو

تفسیر لوح محفوظ

پیشانی تو سروده ی نور است

این راز سر به مهر قدیمی

از دستبرد حادثه دور است!

بگذار بعد از این

تنها

پیشانی تو را بسرایم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:50  توسط سارا  | 

"غزل دلتنگی"

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:49  توسط سارا  | 

فال نیک


گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 19:49  توسط سارا  |